744
رو ترش کردی مگر دی باده ات گیرا نبود ساقیت بیگانه بود و آن شه زیبا نبود
یا به قاصد رو ترش کردی ز بیم چشم بد بر کدامین یوسف از چشم بدان غوغا نبود
چشم بد خستش ولیکن عاقبت محمود بود چشم بد با حفظ حق جز باطل و سودا نبود
هین مترس از چشم بد وان ماه را پنهان مکن آن مه نادر که او در خانه جوزا نبود
در دل مردان شیرین جمله تلخی های عشق جز شراب و جز کباب و شکر و حلوا نبود
این شراب و نقل و حلوا هم خیال احولست اندر آن دریای بی پایان بجز دریا نبود
یک زمان گرمی به کاری یک زمان سردی در آن جز به فرمان حق این گرما و این سرما نبود
هین خمش کن در خموشی نعره می زن روح وار تو کی دیدی زین خموشان کو به جان گویا نبود
745
آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود
آمدم کز سر بگیرم خدمت گلزار او آمدم کآتش بیارم درزنم در خار خود
آمدم تا صاف گردم از غبار هر چه رفت نیک خود را بد شمارم از پی دلدار خود
آمدم با چشم گریان تا ببیند چشم من چشمه های سلسبیل از مهر آن عیار خود
خیز ای عشق مجرد مهر را از سر بگیر مردم و خالی شدم ز اقرار و از انکار خود
زانک بی صاف تو نتوان صاف گشتن در وجود بی تو نتوان رست هرگز از غم و تیمار خود
من خمش کردم به ظاهر لیک دانی کز درون گفت خون آلود دارم در دل خون خوار خود
درنگر در حال خاموشی به رویم نیک نیک تا ببینی بر رخ من صد هزار آثار خود
این غزل کوتاه کردم باقی این در دل است گویم ار مستم کنی از نرگس خمار خود
ای خموش از گفت خویش و ای جدا از جفت خویش چون چنین حیران شدی از عقل زیرکسار خود
ای خمش چونی از این اندیشه های آتشین می رسد اندیشه ها با لشکر جرار خود
وقت تنهایی خمش باشند و با مردم بگفت کس نگوید راز دل را با در و دیوار خود
تو مگر مردم نمی یابی که خامش کرده ای هیچ کس را می نبینی محرم گفتار خود
تو مگر از عالم پاکی نیامیزی به طبع با سگان طبع کآلودند از مردار خود
746
برنشست آن شاه عشق و دام ظلمت بردرید همچو ماه هفت و هشت و آفتاب روز عید
اختران در خدمت او صد هزار اندر هزار هر یکی از نور روی او مزید اندر مزید
چون در آن دور مبارک برج ها را می گذشت سوی برج آتشین عاشقان خود رسید
در دلش یاد من آمد هر طرف کرد التفات مر مرا در هیچ صفی آن زمان آن جا ندید
موج دریاهای رحمت از دلش در جوش شد هم نظر می کرد هر سو هم عنان را می کشید
گفت نزدیکان خود را کان فلان غایت چراست آن خراب عاشق حاضرمثال ناپدید
آنک دیده هر شبش در سوختن مانند شمع آنک هر صبحی که آمد ناله های او شنید
آنک آتش های عالم ز آتش او کاغ کرد تا فسون می خواند عشق و بر دل او می دمید
آن یکی خاکی که چون مهتاب بر وی تافتیم همچو مهتاب از ثری سوی ثریا می دوید
آنک چون جرجیس اندر امتحان عشق ما گشت او صد بار زنده کشته شد صد ره شهید
آنک حامل شد عدم از آفرینش بخت نیک ناف او بر عشق شمس الدین تبریزی برید
747
ای طربناکان ز مطرب التماس می کنید سوی عشرت ها روید و میل بانگ نی کنید
شهسوار اسب شادی ها شوید ای مقبلان اسب غم را در قدم های طرب ها پی کنید
زان می صافی ز خم وحدتش ای باخودان عقل و هوش و عاقبت بینی همه لاشی ء کنید
برچسب:
نویسنده: sara
تاريخ: دوشنبه
6 خرداد
1392 ساعت: 13:49